خبردار شدن از وجود نازنینت
سلام عزیز دلم.خوبی؟من و بابا امروز رفتیم آزمایشگاه و ساعت حدود 10:25 صبح متوجه شدیم که وارد فصل جدیدی از زندگیمون شدیم و شدیم مامان و باب و متوجه شدیم که یک فرشته نازنین داره وارد زندگیمون می شه.هردومون گریه مون گرفته بود(البته من بیشتر).فورا به مامان بزرگ خبر دادیم و بابایی رفت سر کار و من رفتم خونه مامان بزرگ اینا.همه خیلی خوشحال بودن. حالا دیگه باید شنبه برم دکتر و آزمایش تیتر بدم، چون دکتر آزمایشگاه گفت بتات هنوز پایینه و احتمالا زود اومدی واسه آزمایش. من مطمئن بودم که تو هستی و امروز صبح تونستم اینو به همه ثابت کنم. البته قراره تا شنبه به کسی چیزی نگیم. تا شنبه دل تو دلم نیست مامان جون. عزیزم مواظب خودت باش.بدون که من و بابا هر کاری می کنیم تا تو خوب و راحت و سلامت به دنیا بیای و خوب و سالم و راحت زندگی کنی.بدون که خیلی دوست داریم و واسه دیدنت حسابی منتظریم. قربونت برم عزیزم
.gif)

خبردار شدن از وجود نازنینت
